*علی جان*
علی جانم
علی جانم
علی
مولای ما علی
علی جانم
علی
علی جانم
علی
مولای ما علی
مولای ما علی
ای آسمانی 
اهل کجایی؟
از نسل باران
از کبریایی
درد آشنایم
درد آشنایی
خوش رنگ و بویی
رنگ خدایی
ماهی و اختر
در کهکشانی
درهر زمانی
درهر مکانی
یاری توانا
بر ناتوانی
از کینه رودی
آرام جانی
ای شاه مردان
علی عرفان
مولا علی جان
مولا علی جان
ای شاه مردان
علی عرفان
مولا علی جان
مولا علی جان
بر هر ضعیفی
پشت و پناهی
نور چراغی
برهر سیاهی
روشن دلم کن
با یک نگاهی
گم کرده ره را
سارا ر راهی
ای آفتاب عالم فروزان
هم مرد مسجد
هم مرد میدان
گردن نهادی
بر حکم یزدان
تا زنده سازی آیات قرآن
تا زنده سازی آیات قرآن
ای شاه مردان
علی عرفان
مولا علی جان
مولا علی جان
ای شاه مردان
علی عرفان
مولا علی جان
مولا علی جان
ای شاه مردان
علی عرفان
ای شاه مردان
علی عرفان
مولا علی جان
مولا علی جان
(نمی دونم چرا دلم خواست یکدفعه یک شعر از شعرای گروه آریان که به دلم چسبیده رو واستون بذارم)
سلام و صدتا سلام به دوستای گلم از جمله کامران و هومن جون
خوب قبل از هر چیز می رم سر تشکر از نظرای شما دوستان و عزیزانی که لطف کردید و با راهنمایی و ایده ی خودتون منو هدایت و البته تشویق کردید:
ربه کا * نگین * یلدا * سحر*المیرا*مهشید*مسعود*علی*سادات گلم*امیرجان*خودم*نیلوفر*نسیم*هیوا*الهام*شهرزاد*هومن*
لادن*فرناز*نازی*فرح*مهسا*گلنوش*نیوشا*روشنک*پری*علی*
کامل*نسیم*و تمامی کسانی که لطف کردن و نظر دادن
ببخشید دیگه! اگه شما اسمتون رو به انگلیسی تایپ کردین یا دنباله داشت من دیگه اونارو نتایپیدم!!!!!!!!!!!!!!!
-----------------------------------------H--&--K-----
حالا شعرایی که خودم سروده ام(جو. مریم حیدرزاده)
از شدت گرما
در حال فنا شدنم
ولی
هنوز از به دندان گرفتن یخ
متنفرم.
لباس مشکی.
تک لباس مناسب
برای مراسم عقد و
ختم است.
ساختمان آهنی
لرزید و سست شد
ساختمان دلم لرزید و
محکم شد.
-----------------------------------------H--&--K-----
اینها هم از کتاب به ماه شلیک کن انتخاب شدن که حرف ندارن و وبلاگ رو از یک نواختی همیشگی خارج می کنن:
چرا نباید روی شاخه رفت؟ مگر میوه آنجا نیست؟
Why not go on a limb? isn't that where the fruit is?
فرانک اسکالی*
***
وقتی که باور کنی که می توانی می توانی!
When you belive you can you can!
مسکول مالتز
***
حتی وقتی در مسیر درست هستی. اگر بنشینی. زیرت می گیرند.
Even if you're on the right track. You'll get run over if you just sit there.
ویل راجرز
***
و آیا موفق می شوی؟ بله مسلما". مسلما"! نود و هشت و سه چهارم درصد تضمینی است.
And will you succeed?
Yes indeed. Yes indeed!
Ninety-eight and three-quarters persent guaranteed!
دکتر سیئوس
***
من در زندگی ام هیچ گاه بازی ای را نباخته ام. فقط گاهی. زمان کم آورده ام.
I have never lost a game in my life.
Once in a while. Time ran out on me.
بابی لین
-----------------------------------------H--&--K-----
خوب راستش اول می خواستم توی این آپ ادامه ی داستانو بذارم ولی بعد پشیمون شدم و خواستم بیوگرافیمو بذارم ولی.... گفتم شاید شما بیشتر طرفدار داستان باشید....خوب بعدش گفتم بیوگرافیم جالب تر از آب درمیاد و.....خلاصه قرار شد ................................ بیوگرافیم بمونه وا3 آپ بعدی و این سری طبق قولی که بهتون داده بودم داستان باحال تری تحویلتون بدم و سر قولمم موندم:
داسی(داستان) باحال
خوب بعد از اینکه هومن و المیرا به قول خودشون دوباره همدیگرو پیدا کردن و زندگیمون سر جای اولش برگشت تصمیم گرفتیم فقط یک روز دیگه بمونیم و بعد برگردیم. تک روز باقیمونده رو صرف تفریحی که وقتشو نکرده بودیم کردیم که جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت. و حالا که برگشتیم خونه:
هومن در خونه رو باز کرد(با ادب شده بود) اول به همه تعارف کرد بعد خوش آخرین نفر وارد شد
هومن: هوووووووووووو!(اوج صدا)
الهام:ااااااااااه....هومن!
هومن:
المیرا: چی کارش داری هومنمو؟ می زنی تو ذوقش...
الهام: آره! الهی بمیرم چقدرم حالا روش تاثیر داشت!
کامران: اجازه بدید پامون به خونه برسه بعد دعوا کنید.
هومن: فکر خوبیه!
المیرا: خدایی هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه!
هومن: اوهوم!
الهام: بله خونه ی خود آدم( نگاه کردم به کام)
کامران:
هومن: خوب حالا توهم ال چرا اینقدر گیر خونه ای؟ باهم زندگی می کنیم دیگه!
الهام: می خوای حرص منو درآری؟
هومن:
درست حدس زدی!
الهام: یادت باشه خودت خواستیا!
کامران: الهام جان فقط لطفا" طوری که بتونه به حیاتش ادامه بده!
الهام: کام چرا اینقدر اصرار می کنی؟
المیرا: وا؟! کی کام اصرار کرد؟
الهام: همین الآن
هومن: من که چیزی نشنیدم!
الهام: قرار هم نبود بفهمی هوم جان!
المیرا: اسمش هومنه!
الهام: اااااااااا نه بابا! خوب شد گفتی!
المیرا: بله! هوم چیه؟
الهام: اسمش
المیرا: پس توهم ال
الهام: خودت چی اون وقت؟
المیرا: خوب معلومه المیرای گل و گلاب و....
الهام: اوه...اوه...چه خوش اشتها هم هست!
کامران: چه اسم سختی داری جیگر می شه فقط الم صدات کنم؟
المیرا: نخیر
کامران: چه برخورد خشنی با مردم دارید!
المیرا: اوهوم!
الهام: شما نمی خواد پانتومیم حرف بزنید!
المیرا: هومن تو همین جوری وایسادی هیچی نمی گی!
هومن: هیچی!
المیرا:
هومن:
المیرا:
هومن:
المیرا:
هومن:
المیرا:
الهام: خوب شد گفتم!
کامران: چیو؟
الهام: لطفا: از هرگونه حرکات پانتومیم خودداری فرمایید
کامران: البته اگه در حد گنجایش ذهنی شما هست !
الهام: ایول.....این حرفت خیلی دمش گرم بود!
کامران(با حالت لات مانند): چارکیم!
الهام: مخلصیم(دم گوش کام) زیاد جدیش نگیر!
هومن: نوکرم...
المیرا: .... من .... من....چی باید گم؟!
الهام: بگو ماهم همین طور!....
المیرا: چه لوس و بی مزه!
هومن: نگو.........! دلت میاد؟
تو همین حال و هوا بودیم که هومن و کامران با هم هوار کشیدن:
تنهام نذار....دلت میاد.....کنار من نباشی.....
الهام: واقعا" که چه خوانند های ایده آلی رو هم پیدا کردین!
المیرا: آره! راس می گه!
الهام: خوبه باز یک دفعه حرف مارو تایید کردی!
المیرا: چی؟
الهام: چی؟ منظورت چیه؟ تو الآن به کی اینو گفتی؟
المیرا: به کی چیو گفتم؟
الهام: ای بابا المیرا از کی تا حالا آلزایمر واگیردار شده!؟
المیرا: چی می گی؟ آلزایمر چی؟
الهام: مثل اینکه تو اصلا حواست نیست نه!؟ مگه تو الآن نگفتی که من راس می گم؟ هان گفتی یا نه؟
المیرا:هان اونو می گی.....
الهام:
خوب
المیرا: با تو نبودم که( و اشاره کرد به کام و هوم که به هم پیچیده بودن)
الهام:وا! خدا به دور این کارا از شما....یعنی حداقل از جناب کامران خان بعیده!
هومن: المیرا داره منو می کشه.....آخ(فیلم بازی می کرد)
المیرا: خوب چی کار کنم عزیزم؟
هومن: ت...آخ....تشویقم کن!
المیرا هم شروع کرد به دست زدن
المیرا: هومن....هومن....هی....هی....هومن...
(کامران هم از نقش بازی کردن هومن خندش گرفته بود)
کامران: اوه.....هومن خان فکر کنم یادت رفته ما داداشیم...یواش تر بزن
هومن:هیسسسسس! ضایمون نکن جون هومن!
کامران: هومن کیه؟ آروم....اوه....یواش کمرم نصف شد
هومن: جون المیرا
کامران: پاشو ببینم....!
هومن:خوب....خوب... جون کتی...
کامران یه لحظه مکث کرد هومنم خوشحال نیشش تا بناگوشش باز شد ولی بعد دوباره گفت
کامران: بلند می شی یا بلندت کنم؟
هومن: خوب جون الهام.....
کامران: خوب ..... باشه!
هومن:ااااااا....منو .داداشتو با دوستشو و خواهرتو فروختی؟ ای نامرد!
کامران: حالا قربون تو مرد!
الهام: کامران زورت به داداشت نمی رسه هی می گی بلند شو؟
کامران:چی؟ مثل اینکه مارو دست کم گرفتیا!
الهام: ناسلامتی 2-3 سال ازت کوچیکتره!
کامران: من اگه بخوام که ....آخ....ضربه فنیش می کنم...
الهام: آره می بینم...فعلا که اون تو رو ضربه کرده نه جناب عالی...
کامران: خوب من برادر بزرگشم...گناه داره.....آی...آخ...
الهام: زنده از دست هوم فرار کنی خیلیه!
کامران(یواش به هومن): داری تلافی میکنی؟
هومن:اوهوم!
المیرا(به شدت در حال تشویق کردن): هومنم زودباش دیگه!
الهام: اوه....مگه قراره چی کار کنه که زود باشه؟
المیرا:هان؟...هیچی ...خوب...من
همون موقع بود که کتی و عرفان از راه رسیدن
کتایون: سلام....سلام
الهام:
سلام کتی جون!
المیرا:واوو! سلام ...اینجا چی کار می کنی؟! کی اومدی؟
کامران و هومن با دیدن خواهرشون همدیگرو ول کردن و بلند شدن وایسادن که حداقل آبروشون نره
کتایون: وا؟...... چرا شما این شکلی شدین...؟ هومن....داداشی موهات چرا این شکلی شدن؟ کامی تو چرا آستین های لباست تا به تاست یکی بالا یکی پایین؟ اینجا چه خبره؟
تا اوضاع سه نشده بود اومدم جلو
الهام: هیچی کتا جون.....هیچی....
المیرا:آره اتفاق خاصی نیفتاده....
کتایون: مطمئنید....؟
الهام و المیرا:

هومن فوری بلند شد موهاشو با دستاش تند و تند مرتب کرد کامرانم زود آستین های لباسشو سه ربع کرد و بعد باهم
کامران وهومن:

همون موقع عرفان در رو باز کرد
عرفان: سلام.......به همگی
الهام: س...سلام....اینجا چی کار میکنی داداشی؟
کتایون: عرفان منو رسوند دیگه والله که من....
المیرا: دیگه کیا قراره بیان....؟
الهام: مامان اینا هم اینجان؟
عرفان:....آره خوب....چرا؟
الهام: وای....راستی؟ کجان؟ دلم براشون تنگ شده....
عرفان:....تنها اومدم
الهام:
عرفان:
کامران: الهام جان معرفی نکرده بودید....
هومن: بله! درسته!...کتی.(با چشم غره)
کتایون: نه به جون مامان ....عرفان....یعنی چیز....عرفان آقا فقط منو رسوندن اینجا چون گفتن اینجارو بلدن...
الهام: اوه...اوه....المیرا نگاه کن.....هومن غیرتی شده....!
المیرا: کجاش خنده داره؟!خوب داداششه....حق داره!
الهام: داداششه که هست...باید در حد داداش باقی بمونه....مگه کتا بابا نداره؟
المیرا:زبونتو گاز بگیر معلومه که بابا داره!
الهام:نه بابا! منظورم این نبود که......اصلا بگذریم.
کامران اشاره به عرفان
الهام:آهان....خوب راستی این داداشمه! عرفان که البته عشقه هومنه!
هومن اینو که شنید اومد عرفانو بغل کرد و....بعدم کامران اومد جلو دست داد و روبوسی کردن ...
کتایون: راستی الهام اسم من کتایونه!
الهام: خوب...می دونم عزیزم....
کتایون: خوب مگه تو نگفتی کتا....
الهام: چرا
کتایون: خوب دیگه....
الهام: خوب مگه نگفتی اسمت کتایونه؟
کتایون: چرا
الهام: خوب انتظار داری چی صدات کنیم پس؟!
کتایون: اگه بخواین اسم منو مخفف کنید می شه...
هومن: کتی...
الهام: آفرین هوم....براش دست بزنید....
هومن:
المیرا:
کامران:
عرفان:
کتایون:آره
الهام:اگه اسمت کتایون باشه مخففش می شه کتا نه کتی چون تو که کتییون نیستی......کتایونی!
عرفان: خوب دیگه....من باید برم....
کتایون: کجا؟
عرفان: هنوز معلوم نیست....فعلا که هتلی هستیم تا بعدا" ببینیم چی میشه
الهام: چرا هتلی؟ مگه ما مردیم؟ پیش خومون می مونی...
عرفان: نه مزاحمتون نمیشم....اینجوری خودمم راحت ترم ولی بهتون سر می زنم
بعد دوباره با کام و هوم دست داد و خداحافظی کرد و اومد بره که
کتایون: ببخشید...میشه منم برسونید؟
عرفان: البته....بفرمایید
بعد خداحافظی کرد و رفتند
الهام: چی می شد به خواهرتون تعارف می کردید بمونه؟
المیرا: راس می گه هومن...هرچی باشه خواهرتونه...
کامران: باید می رفت مهمونی....
الهام:اااا؟ اونوقت شما اینو از کجا فهمیدید؟
کامران: از ساک تولدت مبارکی که دستش بود و کادوی توش
الهام: کادوی توشم دیدی؟
کامران: آره....قلنبه بود کادو پیچیشم طلایی بود با دایره دایره های بنفش.....................چی میشه!
هومن: جشن تولد کی می تونه بره به نظرت؟
کامران: دوستش "الگا"
المیرا: چی؟ خوب میره که بره تو چرا اینقدر هول شدی؟ نکنه...
الهام: هومن!
المیرا دستاشو گذاشت رو صورتشو دوید طرف اتاقش هومنم از ترس اینکه مبادا....دوید دنبالش. دوتایی رفتن تو اتاق و در بستن دو دقیقه بعد صدای خندشون اومد که خیالمون راحت شد که همه چیز به خیر گذشت!
هومن با المیرا اومد بیرون.من داشتم قهوه آماده می کردم کامرانم نشسته بود رو صندلی کنار میز.هومن و المیرا هم که اینجوری بودن نشستن رو دوتا صندلیه دیگه منم بعدش با یه سینی قهوه اومدم!
هومن: الهام
الهام:بفرمایید حضرت آقا!
هومن:
کامران:
هومن:تو چرا هیچ شباهتی به داداشت نداری؟
عرفان پسری بود بلند قد با موهای مشکی کوتاه و چشمای درشت عسلیه خیلی پررنگ و لب و دهن کوچولو و بینی قلمی و مزه های بلند و فر خورده که کمتر دختری حتی مزه های این جوری داره.
الهام: خوب دیگه خدا وقت نداشت باهم سر صورت من حرف بزنیم....در ضمن من فقط مزه هام مثل عرفان نیست وگرنه تابلو که ما خواهر و برادریم...
کامران:
هومن: اونو نمی گم که...از بابت اینکه اون خوشکل تره که شکی نیست!....ولی من ادبشو میگم....
کامران:او....درست صحبت کنا! الهام من لنگه نداره!
الهام: آره هومن...ببین....یاد بگیر....من که خودم عند ادبم!
المیرا: نیگا ال....کامران غیرتی شده....حالا کم آوردی؟
الهام: کام جان شما وا3 بنده غیرتتون ورم کرد؟
کامران: هر جور راحتی...می خوای واسه تو باشه؟
الهام: جرات داری....
کامران: هان....؟
الهام:جرات داری وا3 کسه دیگه ای غیرتی بشی!
کامران: آهان....! خوب اینکه نه معلومه....!
بعدش هم نشستیم قهوه رو برای اولین بار 4 تایی کنار هم خوردیم.خدایی شانس آوردیم
.........................
......................
..................
..............
..........
.......
...
.
خوب باید ببخشید که این داستان یک کمی کوتاه بود ولی یادتون باشه که تموم شد این قسمتش دیگه این داستان ادامه نداره ان شاالله در دو آپ بعدی یعنی بعد از گذاشتن اون داستانی که دوست خوبم مهشید جون درخواست کرده حتما داستان جدیدی رو شروع می کنم. اینبار براتون حد آمار نظراتون رو مشخص نمی کنم ولی نباید کم باشه.
قربان شما.............الهام

Medium Blog
جديدترين و زيباترين قالبهاي سايت و وبلاگ - جوملا
دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا